تبليغاتX
۞ بي تو مهتاب شبي ۞
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بیدار است
  

فریدون مشیری


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/08/18 توسط مهرزاد

گاهی که آسمان چشم‌اندازی بود
تو در هيات پاييز
در باغی دورافتاده می‌نشستی ...

شانه‌هايت در باد
ديواری بلند بود
که خورشيد از آن بالا می‌رفت
تا به تماشای درختان بنشيند

درختان در باد خم می‌شدند
در دوردست شفق شعله می‌کشيد
و خورشيد در خلوت باغ
در نور خويش غرق می‌شد.



عزيز ترسه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/08/18 توسط مهرزاد

همیشه در دنیا مسافر باش و رهگذر؛

مسافری که تن پوش و پاپوش خاک آلوده

به تن دارد.

گاهی در سایه ی درختی می نشینی؛

گاهی از بیابانی میگذری؛

اما همواره مسافر باش

چرا که اینجا خانه ی تو نیست.

 

(پوشکین)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/08/17 توسط مهرزاد

 
ديدی!
ديدی! شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی
آخرين روزِ خسته، همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود، و بعد، صحبتِ سايه بود،
سايه و لبخندِ اين و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چيزی گفتی گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و وقت ما اندک و آسمان هم بارانی‌ست
راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟
رسيد، اما وقتی که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد
در غيبت پُر سوالِ تو آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد
حالا که آمدی، آمدی ری‌را! پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا
راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را
ما هم زير همين آسمانِ صبور مردمان را دوست می‌داريم
حالا بيا به بهانه‌ای تمام شبِ مغموم گريه را از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را
سرانجام يکی از همين روزها
تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند
 
 
 
سيد علي صالحي

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط مهرزاد

دورانِ عشق و شور گذشت‏

 اى دل، هواى یار مكن‏

 بر دوشِ عشق‏هاى كهن‏

 اندوهِ نو سوار مكن‏

 مى‏دانمت كه پیر نِه‏اى‏

 آرام و گوشه‏گیر نِه‏اى‏

 امّا مرا به پیرسرى‏

 از عشق شرمسار مكن‏

 خواهى هواى یار كنم‏

 در پاش گُل نثار كنم؟

 جز برگ زرد نیست مرا

 پاییز را بهار مكن‏

 افزون تپیدنت ز چه بود

 چابك دویدنت ز چه بود؟

 پاى شتاب نیست مرا

 از دستِ من فرار مكن‏

 گیرم كسى ربود تو را

 من باز جویمت به كجا؟

 بیزارم از جدال ؛ مرا

 درگیرِ كارزار مكن!

 گوید دلم كه لاف مزن‏

 با من دَم از خلاف مزن!

 تو كیستى كه دَم بزنى‏

 دعوى به اختیار مكن!

 در عشق ناخدات منم‏

 در شاعرى صدات منم‏

 اى مبتلا، بلات منم‏

 ما را به كم شمار مكن!

 گویم نه كم‏تر از تو منم‏

 در كارِ عاشقى كهنم‏

 هر چند پیر، شیرزنم‏

 تعجیل در شكار مكن‏

 یارى كه دوست داشتمش‏

 با خاك واگذاشتمش‏

 اكنون مرا كه آنِ وِیَم‏

 با غیرْ واگذار مكن!

 تیغى ز روزگارِ كهن‏

 جا كرده خوش به گنجه‏ى من‏

 در مرگِ خود مكوش و مرا

 مُلزم به انتحار مكن! 

 

سیمین بهبهانی


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط مهرزاد
درباره وبلاگ
به شانه ام زدي

که تنهايي ام را تکانده باشي.

به چه دل خوش کرده اي؟!

تکاندن برف

از شانه هاي آدم برفي...؟!
____________________________
كد لوگوي وبلاگ:

<a href="http://pandyar.blogfa.com/"><IMG height=141alt=Thumbnail src="http://i32.tinypic.com/6jprw0.jpg =="width=182 border=0></a>
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin