بیگانه

 
بيگانه با گمان خويش،
بيگانه با گهواره‌ی خاموش قرونی دور،
بيگانه با ازدحامِ بی‌مقصدِ خودلوليدگانی خمود،
بيگانه با رخوتِ اين مدار مکرر صبح و شام،
بيگانه با اين پياله‌ی کجمريزِ هلاهلِ هفت‌سر،
بيگانه با بيع و شراع شعر،
بيگانه با محافلِ اين منم ... هی باد!
بيگانه با تبِ مقامه‌ی مسدود،
بيگانه با بده‌بستان تيرگی، با توطئه، با مرگ، با سکوت،
بيگانه با نام‌آورانِ خريدهْ‌خورِ خودْاندرچه،
بيگانه با دريچه‌ی بی‌دهان اين خانه‌ی صبور،
بيگانه با کوچه و پچپچه‌ی مشتی ملول و منگ،
بيگانه با تبسم مرسوم روابط روزانه،
بيگانه با سايه‌های بی‌طاقتِ پسين،
بيگانه با بستر نيمه‌خوابی از کينه و کابوس،
بيگانه با جامه‌های خويش حتی،
تلخایِ تيره‌ترين ترانه‌های جهان را پنداری
که در بُنِ گوشهای گنگِ من، به غيبت نشسته‌اند.
دريغا زمزمه‌ی مظنون من!
دريغا تکلم بی‌سرانجامِ ناشادی!
اينجا در تظاهر اين خاکستر زار، مرا منزلِ اشتياقی نيست!
 
 
سید علی صالحی
پی نوشت : روزای سخت نبودن با تو خلا امید و تجربه کردم ...

خاک زرخیز ایران

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 

فردوسی

پی نوشت: يارب صبرم از کف برفت زين سست عنصران 

چراغی از پس نيزار

 

تو آن پرنده‌ی رنگين آسمان بودی
که از ديار غريب آمدی به لانه‌ی من
چو موج باد که در پرده‌ی حرير افتد
طنين بال تو پيچيده در ترانه‌ی من

پرت ز نور گريزان صبح، گلگون بود
تنت حرارت خورشيد و بوی باران داشت
نسيم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجينه‌ی بهاران داشت

چو از تو مژده‌ی ديدار آفتاب شنيد
دلم تپيد و به خود وعده‌ی رهايی داد
چراغی از پس نيزار آسمان تابيد
که آشيان مرا رنگ روشنايی داد

ترا شناختم ای مرغ بيشه‌های غريب!
ولی چه سود، که چون پرتوی گذر کردی
چه شد که دير درين آشيان نپاييدی
چه شد که زود ازين آسمان سفر کردی

به گاه رفتنت، ای ميهمان بی‌غم من!
خموش ماندم و منقار زير پر بردم
چو تاج کاج، طلايی شد از طلايه‌ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم

غم گريز تو نازم، که همچو شعله‌ی پاک
مرا در آتش سوزنده، زيستن آموخت
ملال دوريت ای پر کشيده از دل من
به من طريقه‌ی تنها گريستن آموخت ...

نادر نادرپور

پی نوشت:همانهایی که اهل راز گردند دگر با خویشتن دمساز گردند جراحت در جگر دارند و افسوس کجا یاران رفته بازگردند.

"اي ساربان آهسته ران، کارام جانم مي رود"

اي ساربان آهسته ران، کارام جانم مي رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم مي رود

من مانده ام مهجور از او، بيچاره و رنجور ازو
گويي که نيشي دور ازو، در استخوانم ميرود

گفتم به نيرنگ و فسون، پنهان کنم ريش درون
پنهان نمي ماند که خون، بر آستانم مي رود

محمل بدار اي ساروان، تندي مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گويي روانم مي رود

او مي رود دامن کشان، من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم مي رود

برگشت يار سرکشم، بگذشت عيش ناخوشم
چون مجمري پر آتشم، کز سر دخانم مي رود

با آنهمه بيداد او، وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او، يا بر زبانم مي رود

باز آي و بر چشم نشين، اي دلستان نازنين
کاشوب و فرياد از زمين، بر آسمانم مي رود

شب تا سحر مي نغنوم، واندرز کس مي نشنوم
وين ره نه قاصد مي روم، کز کف عنانم مي رود

گفتم بگريم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وين نيز نتوانم که دل، با کاروانم مي رود

صبر از وصال يار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم مي رود

در رفتن جان از بدن، گويند هر نوعي سخن
"من خود به چشم خويشتن، ديدم که جانم مي رود"

سعدي فغان از دست ما، لايق نبودي اي بي وفا
طاقت نمي آرم جفا، کار از فغانم مي رود

 

سعدي

"به آرامی آغاز به مردن می‌کنی"

به آرامی ... 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا (ترجمه: احمد شاملو)

پی نوشت : دانلود دکلمه شعر سهراب سهری

نامه هایم به تو

نامه هایم به تو


می نویسم،
گذر ثانیه ها را،
از تو.
مینویسم،
سفر کودکیت را،
به خزان.
مینویسم،
سراین کوچۀ دور،
ایستادست کسی چشم به راه.
مینویسم،
روشنایی همه جا هست ولی،
روز من بی تو شب است.
مینویسم،
دل من تنگ شده،
باز آی از طرف جادۀ دور
مینویسم،
تو فراموش بکن،
بدیم را و به یاد آر که من،
خوب هم بوده ام انگار
ولی
بی بها بوده و کم.
مینویسم اما،
تو کجا میدانی؟!
مینویسم اما،
نامه هایم را تو،
از کجا میخوانی؟!

سوزان یگانه

پی نوشت : هر کدام از ما راه خودش را به سمت هدف می رود. اين است که موقع حرکت پشتمان را به هم می کنيم و آن ور زمين، تو نيمه راه زندگی مان رودرروی هم در می آييم؛ سينه به سينه و ناتوان وغمزده.         (نصف شب است ديگر دکتر شوايتزر ، ژيلبر سسبرن ، ترجمه ی احمد شاملو )