شاهنامه

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

اکبر اکسیر

كوك كن ساعتِ خویش !

 

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری  نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن ، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

. . . و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند 

كه سحر گاه كسی

بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی 

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر ، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

و در این شهر سحرخیزی نیس

 

کیوان هاشمی

پي نوشت : خدا کند وقتی به تو می رسم، از من گذشته باشی. یک لیوان شطح داغ - احمد عزیزی

فرشته ی آزادی

سال ها پیش از این ، فرشته ی من
بند بر دست و مهر بر لب داشت
 در نگاه غمین دردآمیز
 گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این ، فرشته ی من
 بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش
چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
 دیو ، بی رحم و خشمگین ،‌او را
 نیزه در سینه و گلو کرده
 مشتی از خون او به لب برده
 پوزه ی خود در آن فرو کرده
زوزه از سرخوشی برآورده
که درین خون ، چه نشئه ی مستی ست
 وه ، که این خون گرم و سرخ ،‌ مرا
راحت جان و مایه ی هستی ست
زان ستم های سخت طاقت سوز
 خون آزادگان به جوش آمد
 ملتی کینه جوی و خشم آلود
تیغ بگرفت و در خروش آمد
مردمی ، بند صبر بگسسته
 صف کشیدند پیش دشمن خویش
 تا سر اهرمن به خک افتد
ای بسا سر جدا شد از تن خویش
 نوجوان جان سپرد ومادر او
 جامه ی صبر خویش چک نکرد
 پدرش اشک غم ز دیده نریخت
بر سر از درد و رنج خک نکرد
همسرش چهره را به پنجه نخست
 ناشکیبا نشد ز دوری ی دوست
 زانکه دانسته بود کاین همه رنج
پی آزادی فرشته ی اوست
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو
ناله از فرط ضعف بر نکشد
 لیک زنهار !‌ ای جوانمردان
که دگر دیو تازه سر نکشد

سیمین بهبهانی - جای پا

پی نوشت : به مناسبت سالروز تولد بانوی اردیبهشت سیمین عزیز 

پي نوشت ۲ : . . . گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟
رمان «سووشون» نوشتۀ سیمین دانشور

نامه یک دختر زشت به آفریدگار

 

خداوندا!

این سینه های خشک بدرد من نمیخورد

من پستان لازم دارم!

یک جفت پستان سپید و برجسته

که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد

جوانانیکه عظمت عشق را برغم صفای دل در برجستگی پستانها جستجو میکنند

من موی سرکش و پریشان میخواهم

تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم

این فکر عمیق بدرد من نمیخورد

من فکر بچه گانه میخواهم

که با یک اشاره بخاطر هوسی موهوم دل به هر کس و ناکس ببازم!

پروردگارا !

من امشب رهسپار بارگاه تو هستم...

و این گناه من نیست...

مرا بخاطر گناهی که ندارم ببخش...

 

کارو

پی نوشت : به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد نباشیم آن را دوست بداریم . آندره ژید