آزاده بايد زيست

آب، نجوا كرد: «صاف و ساده بايد زيست.»
باد هم آواز داد: «آزاده بايد زيست.»
آتش، از معراج كردن، نعره گلگون كرد؛
خاك هم خاموش خواند: «افتاده بايد زيست.»
دکتر قدمعلی سرامی
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.