آتش و  یخ

بعضی بر آنند که جهان در آتش به پایان خواهد رسید

بعضی گویند که در یخبندان

بنابر آنچه از هوس چشیده ام

من جانبدار آنانی هستم که آتش می طلبند

اما اگر بنا باشد که جهان دو بار نابود گردد

گمان دارم که آن قدر با نفرت آشنا هستم

تا چنین گویم که از بهر نابودی جهان ،

یخبندان نیز دلخواه من است

و این نیز بسنده است.

 

رابرت فراست

هیچکس به خانه اش نمی رسد !!

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد!

 

گروس عبدالملکیان

شکست نیاز

شکست نیاز

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو به چهره ی امیدم
خنده ی مرگی

وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیازآلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن

وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

فروغ فرخزاد

پی نوشت : برای او که رفت و گوشه ای از دل ما را با خود برد .

قله قپی

 

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم !

 

اکبر اکسیر

پی نوشت : ... می نویسم اما تو کجا میدانی

             می نویسم اما نامه هایم را تو ز کجا میخوانی    سوزان یگانه

خون سرد

 

... من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم،

كز بدي بخت، در شهر شما

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

هر سري با عالم خاصي خوش است

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

من خوشم با زندگي كوهيان

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

 

به به از آنجا كه ماواي من است،

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

به به از آن آتش شبهاي تار

در كنار گوسفند و كوهسار!

 

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

زندگي در شهر، فرسايد مرا

صحبت شهري بيازارد مرا ...

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرين بروحشت اعصار باد ...

 

 

حوت ـ 1299

سیگاری نیستم...

سیگاری نیستم

سیگاری نیستم
اما
به تو که فکر می کنم
مزرعه ی بزرگی از توتون
در سرم آتش می گیرد!

جلیل صفربیگی

پیغام ماهی ها

پیغام ماهی ها

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان میگفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید
آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت
چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همت کن
و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری

آیینه زشت نیست

آیینه زشت نیست

آیینه زشت نیست
 تصویرهای ماست
که تاریک می کند
 مهر زلال را
 ای کاش
 جسم ما در آینه ی روح
 خورشید گونه بود
 افسوس !
 آموختیم آنچه نمی بایست
 چندان که روح نیز
 همرنگ جسم شد
 آنسان که روزگار
 وین را نخوانده بودیم
 دانایی
 زشت است
 آزمودن
 مصیبتی است
اکنون
 با روح و جسم تار
 در خویش می کشیم
دنباله ای که جز هراس نمی آرد

صالح وحدت