غزل


بيا به خلوت بی‌ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر

کنون که ديده‌ام از ديدن تو محروم است
فرشته‌وار شبی را به خواب من بگذر

نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
بيا به پرتو جام شراب من بگذر

اگر که شعر شدی بر لبان من بنشين
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر


فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
بيا و در شب بی‌ماهتاب من بگذر

شبی کرم کن و در کلبه‌ام قدم بگذار
مرا ببين و به حال خراب من بگذر

تو را که طاقت سوز حميد يک دم نيست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

 

 حميد مصدق

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

در ازل پرتو حسنت


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعی خواست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ شیرازی

پی نوشت : روز بزرگداشت حافظ گرامی باد
 

تا انتهای عشق با من برقص

تا انتهای عشق با من برقص ...

به زیبایی ات با ویولونی سوزان با من برقص
تا آرامش را درون ام حس کنم با دلهره با من برقص
مانند شاخه ی زیتونی بلندم کن و کبوتر خانه زادم باش
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص

بگذار آن گاه که هیچ چشمی نیست  زیبایی ات را ببینم
بگذار حرکت ات را همان گونه که در بابل لمس می کنند حس کنم
آرام آن چه را که تنها از نهایت می دانم نشان ام بده
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص

برای پیوند با من برقص ، بی وقفه با من برقص
با مهر و بسیار دراز با من برقص
ما هر دو پوشیده در عشق خودیم، ما هر دو در بهشتیم
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص
 
به خاطر کودکانی که تمنای به دنیا آمدن دارند با من برقص
به خاطر پرده هایی که بوسه های ما دریده اند با من برقص
گر چه هر تاری پاره است، حالا خیمه ی سرپناه را برافراز
 تا انتهای عشق با من برقص

 

لئونارد کوهن

برقص

برقص

برقص  ، تا  که   برقصد   تمام  من  با  تو             

 ببین  به تجربه  من خسته می شوم یا تو

که من، منی  که  به ساز زمانه رقص نکرد            

چه  بی مضایقه  رقصید با  تو ،  تنها  تو

 

امینه دریانورد

پاسخ

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

فروغ فرخزاد

پی نوشت : شعری از فروغ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کرد

سر مشق اولین روزهای مدرسه

خس خس گلوی خشک رودخانه شهر من

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز تنگ بلور نوروز بود

و برگ های زرد و نارنجی درختان بی ریشه

سر مشق اولین روزهای مدرسه من بود

وقتی با برف های پارک آدم برفی می ساختیم

هرگز در اندیشه آب شدن آدمکی به آن بزرگی نبودیم

تنها حقیقت درسهای مدرسه این بود که

 "مرد با داس آمد"

 

زنده یاد احمد شاملو

پی نوشت :  يادش بخير کلاس اول روزاي خيلي شاد و پر صداقتي بود

بوسه و آتش

در همه عالم کسي به ياد ندارد
نغمه‌سرائي که يک ترانه بخواند
تنها با يک ترانه، در همۀ عمر
نامش اين‌گونه جاودانه بماند

صبح، که در شهر آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ هزار آفرين ز جا هر جا بر شد
شور و سروري به جان مردم بخشيد

نغمه پيامي ز عشق بود و ز پيکار
مشعل شب‌هاي رهروان فداکار
شعله برافروختن به قلۀ کهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

خلق به بانگ «مرا ببوس» تو برخاست
شهر به ساز «مرا ببوس» تو رقصيد
هر که به هر کس رسيد نام تو پرسيد
هر که دلي داشت بوسه داد و ببوسيد

ياد تو در خاطرم هميشه شکفته‌ست
کودک من با «مرا ببوس» تو خفته‌ست
ملت من با «مرا ببوس» تو بيدار
خاطره‌ها در ترانۀ تو نهفته است

روي تو را بوسه داده‌ايم چه بسيار
خاک تو را بوسه مي‌دهيم دگر بار
ما همگي «سوي سرنوشت» روانيم
زود رسيدي، برو، «خدات نگهدار»

«هالۀ» مهر است اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده است اين ترانه، بخوانيد
بوسۀ او را به چهره‌ها بنشانيد
آتش او را به قله‌ها برسانيد

 

فريدون مشيري

پی نوشت :

«حسن گلنراقي» در نوزدهم مهر ماه سال 1372، در «بيمارستان آراد»در تهران درگذشت. هفته‌اي بعد در مراسم شب هفت او، «فريدون مشيري» سروده‌اي با نام «بوسه و آتش» را با عنوان «به‌ياد حسنگلنراقي،خوانندۀمراببوس»راسرودکه همان‌زمان در ماهنامۀ «دنياي سخن» در ايران به‌چاپ رسيد.

پی نوشت ۲ : پاییز اگر نبود کسی شاعر نمی‌شد.