در همه عالم کسي به ياد ندارد
نغمه‌سرائي که يک ترانه بخواند
تنها با يک ترانه، در همۀ عمر
نامش اين‌گونه جاودانه بماند

صبح، که در شهر آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ هزار آفرين ز جا هر جا بر شد
شور و سروري به جان مردم بخشيد

نغمه پيامي ز عشق بود و ز پيکار
مشعل شب‌هاي رهروان فداکار
شعله برافروختن به قلۀ کهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

خلق به بانگ «مرا ببوس» تو برخاست
شهر به ساز «مرا ببوس» تو رقصيد
هر که به هر کس رسيد نام تو پرسيد
هر که دلي داشت بوسه داد و ببوسيد

ياد تو در خاطرم هميشه شکفته‌ست
کودک من با «مرا ببوس» تو خفته‌ست
ملت من با «مرا ببوس» تو بيدار
خاطره‌ها در ترانۀ تو نهفته است

روي تو را بوسه داده‌ايم چه بسيار
خاک تو را بوسه مي‌دهيم دگر بار
ما همگي «سوي سرنوشت» روانيم
زود رسيدي، برو، «خدات نگهدار»

«هالۀ» مهر است اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده است اين ترانه، بخوانيد
بوسۀ او را به چهره‌ها بنشانيد
آتش او را به قله‌ها برسانيد

 

فريدون مشيري

پی نوشت :

«حسن گلنراقي» در نوزدهم مهر ماه سال 1372، در «بيمارستان آراد»در تهران درگذشت. هفته‌اي بعد در مراسم شب هفت او، «فريدون مشيري» سروده‌اي با نام «بوسه و آتش» را با عنوان «به‌ياد حسنگلنراقي،خوانندۀمراببوس»راسرودکه همان‌زمان در ماهنامۀ «دنياي سخن» در ايران به‌چاپ رسيد.

پی نوشت ۲ : پاییز اگر نبود کسی شاعر نمی‌شد.