در تن آسایی های آبان

 

دوست دارم با تو باشم
دوست دارم آفتاب پاییز را با تو طی کنم
عصارهء خورشید را با تو بنوشم
تن آسایی های آبان را با تو تقسیم کنم
دوست دارم
انار و گلپر را از دستان تو بگیرم
و در نگاهت ببینم
که جهانی دیگر در قلب تو بنا می شود

میدانم
که عشق
از تلاش دو نگاه برای رسیدن زاده می شود
میدانم
که باید دید تا توانست رسید
پس در کنارت می مانم
...و به تو نگاه می کنم
دوست دارم
که نگاهم از چشمان تو بگذرد
و در قلبت بنشیند
و نام مرا زمزمه کند

شهاب طاهر زاده

پی نوشت : خدایا! آسمان آمال و آرزوهایم تیره و کدر شده است، به تو پناه می برم و دست یاری به سوی تو دراز می کنم، تو کمکم کن، نجاتم ده، تسکینم بخش، به قلب دردمندم آرامش ده، جز تو کسی ندارم، و راستی جز تو کسی ندارم.

خدا كند...

 

www.pandyar.blogfa.com

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

 شكنجه بیشتر از این‌؟ كه پیش چشم خودت‌

كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌كنی‌، اگر او را كه خواستی یك‌عمر

به راحتی كسی از راه ناگهان برسد

...

رها كنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌كه دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها كنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نكنی‌، بغض خویش را بخوری‌

كه هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه‌... نه‌! نفرین نمی‌كنم‌، نكند

به او، كه عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا كند فقط این عشق از سرم برود

 
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد
 
 
نجمه زارع
 
پی نوشت : گفتم "مهم نیست"..... ولی مهم بود.
پی نوشت ۲ :چرا حس میکنم هستی کنارم...چرا این رفتن رو باور ندارم...

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد        

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي        

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

 

فاضل نظری

پی نوشت : من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود...

تلخ منم

 

تلخ منم
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.‏
تلخ منم؛
چای یخ
که هیچکس ندارد هوسش را!‏

«سید علی صالحی»