چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....؟

 

حامد عسکری

پی نوشت: لبخندها٬ هزارچهره اند. اشک٬ صادقانه ترین پیام است. زبان عشق اشک است نه لبخند! به تجربه یافته ام٬می شود شاد بود و نخندید! می شود غمگین بود و ...!


 

گر او رفت

 

اگر دلدار بی مهر است من هم غیرتی دارم

گر او رفت از نظر ، من نیز خواهم رفت از یادش !!


شاپور تهرانی

پی نوشت:آی رفیق دلسوز! مگر زندگی من در این سالها٬ روی هم رفته چند روز رنگ آرامش را به خود دیده است که حالا از من می خواهی آرامش دست و پای شکسته ی امروزم را فدای ثبات نیامده فرداهایم کنم؟

سرنوشت

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!  

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.  

با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد

آنکه روحِ مرا رام کرده است!  

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!  

بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من. 

گر من به تنگنای ملال آور حیات 

آسوده یکنفس زده باشم حرام من!  

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.  

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟  

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن  

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ  

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست  

بر من ببخش زندگی جاودانه را !

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.  

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

 

فریدون مشیری

پی نوشت : امروز سالروز درگذشت شاعر شعر زیبای کوچه بود به نوعی میشه گفت شاهکار ادبیات ایران یادش گرامی باد ...

دیوار

 

دیوارِ کوچه‌ی‌ ما هم‌سن‌ و سالمونه‌ !

اون‌ سرگذشت‌ِ نسل‌ِ خاکسترُ می‌دونه‌ !

ما آرزوهامون‌ُ رو آجراش‌ نوشتیم‌ !

گفتیم‌ که‌ تو جهنم‌ دنبال‌ِ یه‌ بهشتیم‌ !

تو بچه‌گی‌ نوشتیم‌ : یا مرگ‌ یا مصدق‌ !

نفت‌ُ ترانه‌ کردیم‌ ، ما بچه‌های‌ عاشق‌ !

تو فصل‌ِ نوجوونی‌ داس‌ُ چکش‌ کشیدیم‌ !

اعدامِ زنبقا ر ُ با داس‌ِ حیله‌ دیدیم‌ !

فصل‌ِ جوونی‌ِ ما دیوارِ خسته‌ی‌ سَرد ،

پیراهن‌ِ قشنگ‌ِ شب‌نامه‌ رُ به‌ تن‌ کرد !

از آسمون‌ صدای‌ بال‌ِ کبوتر اومد !

تقویم‌ِ خون‌ ورق‌ خورد ! گفتن‌ قُرُق‌ سَر اومد !

امّا نشد رهایی‌ شعری‌ بشه‌ رو دیوار !

ما جنگُ دوره کردیم تو بُهت‌ِ دودُ رگبار !

وقتی‌ شقیقه‌هامون‌ جوگندمی‌ شد آخر ،

تو آسیاب‌ِ صبرِ اون‌ جنگ‌ِ نابرابر !

دیوارِ کوچه‌ زخمی‌ از خنجرِ بلا بود !

شعرای‌ یادگاریش‌ با اشک‌ِ مادرا بود !

اون‌ زخما رُ پوشوندن‌ با رنگ‌ُ ننگ‌ُ انکار !

گفتن‌ : نوشتن‌ از عشق‌ ممنوعه‌ روی‌ دیوار !

ما پا به‌ پای‌ دیوار ویرون‌ شدیم‌ ، تکیدیم‌ !

حرفای‌ قلبمون‌ُ رو آجراش‌ ندیدیم‌ !

حالا دیگه‌ رو دیوار چیزی‌ نمونده‌ باقی‌ ،

جز آگهی‌ِ مرگ‌ِ هم‌کوچه‌های‌ یاغی‌ !

هم کوچه های یاغی !

چیزی نمونده باقی !

چیزی نمونده باقی ...

یغما گلرویی

 

پی نوشت :

رفتیم و نشد کس خبر از راز دل ما ، با نغمه ی کس راست نشد ساز دل ما

صد دام نهادند و به یک بند نیفتاد ، شهباز سبک سیر فلک تاز دل ما