در

سلام
خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد،
بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار
حسین پناهی
پی نوشت : باری من هم بدم نمی آید کم کم جل و پلاسم را جمع کنم و بروم. از این دنیای حقیر مجازی که آدم های کوچک "دهکده جهانی" اش نامیده اند. از این منزلی که پاری وقت ها می شود دکان فروش احساس. احساس را هم به هر قیمتی که بفروشی، ثمن بخس است. زیان کرده ای... می خواهم بروم و تنها از این واهمه دارم که ندانم بعد از این کجا بروم! که بعضی حرف ها (ولو رقیق شده اش) را اگر نزنم می ترسم بماند و جاگیر شود. می ترسم باد کند در گلویم و راه نفس را ببندد... شما جای بهتری سراغ دارید؟


.jpg)
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.