مینویسد و میخوانَد

دستی
دو دست
دو دستِ کوچک
که دست نمیزنند به چیزی
غیرِ سایه
غیرِ برف
غیرِ آتش
لبی
دو لب
دهانی
که باز نمیکند لب
به چیزی غیرِ عشق
پیشانیاش
چه کشیده است
مثلِ سفر
دو چشم
که اسیر میکنند
موهایی
که صاعقه میزند
صدایی
چه صدایی
مثلِ دستی
که خواب میکُنَد
تنی
مثلِ هوا
در میانهی آب و آتش
تنی
که تن نمیدهد به چیزی
غیرِ آب و آتش
زنی
چه زنی
بهخاطرش
مرد تن نمیدهد به چیزی
غیرِ نوشتنِ زن
تن نمیدهد به چیزی
غیرِ خواندنِ زن
تن نمیدهد به چیزی
غیرِ نشستن
در مهتابی
جایی از شهر بالاتر
از حقیقت بالاتر
اُنسی الحاج ـ ترجمهی محسن آزرم
پی نوشت : حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا؟
دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
فاضل نظری
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۲ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.