"آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند"

"آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند"
بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،
بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،
بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند،
بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند،
و بعضی از آدم‌ها توقیف
و بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگر اند.
بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند،
بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند،
و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند:
حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،
بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند،
و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.
بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت،
بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.
بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند،
بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.
بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.
و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.
کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند.
بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.
و بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.
بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند،
بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!
بعضی از کتاب‌ها به پدر-و-مادر ِ خود احترام می‌گذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.
و بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،
و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتاب‌ها بیمار اند،
بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.
بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.
و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند

قیصر امین پور

پی نوشت : میان نگرانی هایی که این روزها دوروبرم را گرفته اند و در میدان ذهنم رژه می روند، بیشتر از همه از «تن دادن به مسیر ناگزیر زندگی» واهمه دارم. گو اینکه، این اتفاق تلخ -که من بارها برای فرار از آن هزینه داده ام- آرام و بی سروصدا دارد جای پای خود را در زندگی ام باز می کند. بعضی وقت ها از اینکه دیگر مانند گذشته از وقوع آن نمی ترسم، وحشت می کنم!اما از آن سوی، دلخوش به اینم که همیشه یکی "آن بالا" هست که برنامه ریزی ها و دوراندیشی هایم را به هم می ریزد. که نمی گذارد سرنوشت، مرا بنویسد. که گاه گاهی در گوشم زمزمه می کند: "من تصمیم می گیرم نه تو!"

پی نوشت ۲ :چه "کهنه روز"هایی گذشت تا به "نوروز" رسیدیم. نمی دانم این مائیم که تکرار می شویم یا روزگار؟

طلسم

شرق از آن خداست

غرب از آن خداست

و سرزمین های شمال و جنوب نیز

آسوده در دستان خداست

اوست که عادل مطلق است،

و خوان عدل خود بر همگان گسترده.

باشد که از میان اسماء صدگانه اش

او را به همین نام بستاییم، آمین.

ندانم کارم و به خطا می روم

لیک تو می دانی چگونه از خطایم بازداری.

به هر کاری،

یا به وقت گفتن شعری،

مرا باشد که راه بنمایی.

اگر فکر و حواسم این جهانی است،

بهره ای والاتر از این بهر من نیست.

روح را خاک نتواند مبدل به غبارش سازد،

زیرا هر دوم به تلاش است تا فرارود.

هر نفسی را دونعمت است،

دم فرو دادن و برآمدنش،

آن یکی ممد حیات است،

این یکی مفرح ذات،

و چنین زیبا، زندگی درهم تنیده است.

و تو شکر خدا کن به هنگام رنج

و شکر او کن به وقت رستن از رنج

 

یوهان ولفگانگ فن گوته

حرفی بزن از سلامت عشق

در امتداد سقف و سرم

گیلاس‌های چشم

كمپوت می‌شوند

تا دربان نیامده

حرفی بزن از سلامت عشق

این تابلوی مؤدب هیس

مرا لال كرده است.

 

اكبر اكسير

مرگ رنگ

 

در قیر شب دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می‌خواند ،
لیک پاهایم در قیر شب است.

رخنه‌ای نیست در این تاریکی :
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رَسته.

نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده ی هوا
هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد.
می‌کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .

نقش‌هایی که کشیدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هایی که فکندم در شب ،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .

دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ‌ها ، پا ها در قیر شب است .

سهراب سپهری

پی نوشت : سال به سال دریغ از پارسال . خدایا چقدر خسته ام ار آدمای اطرافم دیگر امیدی به بهبود نیست رفتن بهترین راه است ...

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی
نه که لیسانس بگیری و همش ول باشی

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بِکش
پسرم از تو بعید است که عاقل باشی!

اغنیا اصل کباب و فقرا بوی کباب
صرفه آن است که در فکر فلافل باشی

طرح امنیت نگذاشت شوی سرگرم و
لااقل قاطی اوباش و اراذل باشی!

کاش می شد بروی بار دگر سربازی
توی خدمت عقب کسب فضائل باشی

چند سالی تو بگردی پی بابا ننه ات
گاه چون هاچ و حنا، گاه تو چون نِل باشی

نشنوم اینکه پیِ جنس مخالف رفتی
یا که بر جنس موافق متمایل باشی!

دخترم قحط رجال است و همه می‌ترشند
سعی کن صاحب سرمایه و خوشگل باشی

زشتی ات گر ژنتیکی ست، مخور غم باید
شاهد معجزه پَن کک و ریمِل باشی

آنقدر عشوه بریزی و بمالی تا که
همه جا تابلو و نقل محافل باشی

بنشین بر لب جو، منتظر یارانه
بلکه با طرح تحوّل، متحول باشی

روزگاران غریبی است، همه گرگ شدند
نکند تکّه جامانده پازل باشی

 

عباس احمدی

پی نوشت : سال نو بر تمامی دوستان مبارک

پی نوشت ۲ : - انسان، قفسیست که در آن بلبل خداوند، زندانی است... بین ما و مضمون بهار، رابطه ی تزدیکیست. عمده این است که آدم رگ خواب بیداریش را تشخیص بدهد.