پایان

برای گفتن من شعر هم به گل مانده ...

پی نوشت : این وبلاگ به پایان کار خود رسید

این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

 

این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

عشق همین‌جا به پایان رسیده

جایی که مرد قفل کرده در را

از پرده آویزان کرده خودش را

این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

پسرک دست‌ها را گذاشته روی چشم‌ها و

دماغش را خالی کرده

بی‌خیالِ ماه که آن بالا ترسیده

این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

بی‌چاره آب که قطره‌قطره می‌چکد از شیر

بی‌چاره آدمی که همه‌چیز را می‌بازد در قمار

بی‌چاره سازی‌ که آرام‌ و آرام‌تر می‌شود صدایش

این چه صدایی‌ست که پیچیده در پلّه‌ها؟

دخترِ شادی‌‌ست که شیپور می‌زند

پسرِ چاقی‌ست‌ که طبل می‌زند

کشیشِ ناامیدی‌ست‌ که ناقوس را به صدا درمی‌آورد

این چه صدایی‌ست که پیچیده در پلّه‌ها؟

یکی‌ آمده صدای قلبم را ببُرّد 

 

کارلوس دروموند دِ آندراده

شنگول و منگول

گرگ 

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه کرده است

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است !

 

گروس عبدالملکیان

پی نوشت : الهی؛ به صلاح آر که نیک بی سامانیم، جمع دار که بد پریشانیم. خواجه عبدالله انصاری

پی نوشت ۲ : درد درمان نمیشود، در بهترین حالت تسکین پیدا میکند.

دریا موج می‌زند

دریا موج می‌زند
ماهی‌ها را جمع می‌کند
و اداره‌ی شیلات را
فرا می‌خواند.

...کدام شما
لرز دهان ماهی‌ها را
بر جداره‌ی رگ‌هاتان
احساس می‌کنید،
زیر پوست کدام شما
ماهی‌ها جمع می‌شوند
و چشم گل آلودشان می‌سوزد

دریا موج می‌زند
و ما اکنون
در کامیون بزرگی در راهیم
در اضطراب توده‌یی از ماهی‌ها
که دعا می‌خوانند.

شمس لنگرودی

خرها وکیل ملت و ارکان دولتند

 

خرها وکیل ملت و ارکان دولتند

بنگر که بر چه پایه رسیده است مقام خر

شد دائمی ریاست خرها به ملک ما

ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام خر

هنگامه‌ای به پاست به هر کنج مملکت

از فتنه‌ی خواصِ پلید و عوامِ خر..
 

سیدمحمدرضا کردستانی متخلص به میرزاده عشقی مدیر روزنامه قرن بیستم که در سن 31 سالگی توسط عوامل رضاخان به ضرب گلوله کشته شد.

لحظه های کاغذی

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

زنده یاد قیصر امین پور