این چه صداییست که در پلّهها پیچیده؟

این چه صداییست که در پلّهها پیچیده؟
عشق همینجا به پایان رسیده
جایی که مرد قفل کرده در را
از پرده آویزان کرده خودش را
این چه صداییست که در پلّهها پیچیده؟
پسرک دستها را گذاشته روی چشمها و
دماغش را خالی کرده
بیخیالِ ماه که آن بالا ترسیده
این چه صداییست که در پلّهها پیچیده؟
بیچاره آب که قطرهقطره میچکد از شیر
بیچاره آدمی که همهچیز را میبازد در قمار
بیچاره سازی که آرام و آرامتر میشود صدایش
این چه صداییست که پیچیده در پلّهها؟
دخترِ شادیست که شیپور میزند
پسرِ چاقیست که طبل میزند
کشیشِ ناامیدیست که ناقوس را به صدا درمیآورد
این چه صداییست که پیچیده در پلّهها؟
یکی آمده صدای قلبم را ببُرّد
کارلوس دروموند دِ آندراده
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۸ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.