رنگین کمون

مثل يک رنگين کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگيمون رنگ رنگ
اي صميمي اي قديمي اي همقطار
در دل شب شبنم عشقي بکار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصه هامو ريخته توي دامنش
ازدحام کوچه هاي بي کسي
پر شده از يک بغل دلواپسي
اين منم دلواپس بود و نبود
از غم اي کاشها چشمم کبود
تا به کي از آرزوهامون جدا
با تو هستم با تو مستم اي خدا
غنچه عشقم هميشه باز باز
جانمازم تشنه راز و نياز
هم زبوني ها اگه شيرين تره
هم دلي از هم زبوني بهتره
پي نوشت : احساسم را اگر بخواهم بیان کنم در این ثانیه هایی که برایم ساعت می شوند و ساعت هایی که هرکدام یک روز طول می کشند و روزهایی که کش می آیند و تمام نمی شوند انگار٬ می شود همان فریادی... که از من نشنیدی٬ همه اش می شود همان قطره اشکی... که ندیدی.
پي نوشت ۲ : براي او كه ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۴ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.