بيا به خلوت بی‌ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر

کنون که ديده‌ام از ديدن تو محروم است
فرشته‌وار شبی را به خواب من بگذر

نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
بيا به پرتو جام شراب من بگذر

اگر که شعر شدی بر لبان من بنشين
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر


فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
بيا و در شب بی‌ماهتاب من بگذر

شبی کرم کن و در کلبه‌ام قدم بگذار
مرا ببين و به حال خراب من بگذر

تو را که طاقت سوز حميد يک دم نيست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

 

 حميد مصدق