خدا نخواست

خدا نخواست وگرنه دلم تو را میخواست
دلت نصیب دلم بود اگر خدا میخواست
خدا نخواست وگرنه خود تو میدانی
عبور ثانیهها هرنفس تو را میخواست
سکوت حنجرهام بیصدا ترک میخورد
و عشق آمده بود و تو را ز ما میخواست
دلم به لهجه بارانیاش غزل میخواند
تو بودی آنچه که او با خدا خدا میخواست
ببین چهقدر زلالی که دل حضورت را
میان زمزمه سبز ربّنا میخواست
زمان به خواب نگاه تو رفته بود و دلم
طلوع چشم تو را تا همیشهها میخواست
و سرنوشت چه بر سر نوشته بود که باز
قفسنشین غریبی تو را رها میخواست!
سید محمد طباطبایی
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۱ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.