شب دهم ...

مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنهتر از شمشير است
مستم از دام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است، مگو سهو شده
من و رسوايي و اين بار گناه
تو و تنهايي و چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان، بگذر
دِين ديوانه به دين، عشق تو شد
جادهي شك به يقين عشق تو شد
مستم از دام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني...
افشین یداللهی
پی نوشت : برای شازده کوچولو
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۹ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.