بانو

تو را بانو نامیده ام
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.
بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.
بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.
اما بانو تویی
از خیابان که می گذری
نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.
کسی تاج بلورینت را نمی بیند،
کسی بر فرش سرخِ زرینِ زیر پایت
نگاهی نمی افکند.
و زمانی که پدیدار می شوی
تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من،
زنگ ها آسمان را می لرزانند،
و سرودی چهان را پر میکند.
تنها تو و من،
تنها تو و من، عشق من،
به آن گوش می سپریم.
پابلو نرودا / ترجمه: احمد پوری
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۶ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.