بر طرح آجرفرشِ نمناکی،
می‌بينمت آنجا

با سايه‌ات ره می‌سپاری،

سوی بی‌سويی

در عصرِ باران‌خورده‌ی خاموشِ غمناکی
.

مثل کلامی، خارج از نحوِ زبان، بی‌چون

چون نغمه‌ای،

از پرده بيرون،

راه گم‌کرده

از زخمه‌ی مضراب تارِ عنکبوتان دور

هرگز نمی‌خواهی درآميزی

به جمعِ نغمه‌ی قول و غزل‌هاشان

خواهی به وزنِ خويش باشی، گرچه ناموزون.

لبريز از شک و شکيباييت
سياره‌ای بگسسته از منظومه‌ی خويشی

که در مدارِ بی‌قراری، سِلکِ بی‌راهی

در جست‌وجوی گم‌شدن از خويش

آغازِ نظمی تازه را در عرصه‌ی ايمان

می‌آزمايی با تنِ تنها و تنهاييت
.

گر کهکشانی بی‌کران، ور خُرد‌تر ذراتِ اجرامی
بادت گرامی هستن و رُستن

نغزا

خوشا

راها

کز پرده‌ی اين مويه بيرون می‌زنی گامی.

 

دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی