تلخ

افکارم که از غم گران بارند
همچون توده ای سنگین گرد می آیند
یادها طومار دراز و طویلشان را در مقابل چشمانم باز میگشایند
نفرت زده و ترسان لعنت میکنم
و بیهوده و به تلخی ندبه سر می دهم
و با آنکه سرشک به سختی از دیدگانم جاری است
باز آن ابیات را فرو نمی شویند...
آلکساندر پوشکین
پی نوشت : بازگشتم به حرمت تمام ایمیلها و پیامهای شما دوستان گرامی
پی نوشت ۲ : اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که توی کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره هاست.» شازده کوچولو - آنتوان دوسن تگزوپری
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۸ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند.