ای غم ! نمی دانم روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود اما درین کابوس ِ خون آلود در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست ! دردی ست چون خنجر یا خنجری چون درد این من که در من پیوسته می گرید در من کسی آهسته می گرید
سایه
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۲ ساعت توسط مهرزاد
|
انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک های خیالی اش را باد برده باشد، می نشینیم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند. رهگذران مکدر برایمان سکه های ترحم پرت می کنند، و صدایی از دور در باد می پیچد: «هرکه آمد دادوفریادی فراوان کرد و رفت» ... آبروی اندکِ مان را توان ضمانتی اگر باشد و چشمان بی رمقِ مان را ذوق باریدنی، نذر آرامش این دل مسموم می کنیم، مگر از بیماری برخیزد و دوباره نام معطر تو را در خویش زمزمه کند.